دومین بار است که شروع میکنم به نوشتن، کتابی است ازهانسیوهان گلوگ، ترجمه یاسر خوشنویس از انتشارات ترجمان. انگیزه اصلی این که میروم سراغ این کتاب، آشنایی با فلسفه تحلیلی به عنوان یکی از جریانهای مهم فلسفه است و صد البته دیدن جایگاه نسبیگرایی که بحث آن را فراوان داشتم. راستش اوایل کتاب که مقدمه بود فهمیدم که جمله بندی نسبتا بدی دارد و تا حدی تخصصی است اما فصل دوم آن که مرور تاریخی بود به قدری هیجانانگیز و پر از بصرتهای زیبا بود که ترجیح دادم شروع کنم به نوشتن یادداشت. البته شاید فقط همین فصل تاریخ را بنویسم چون به نظر خودم مهم است و ایدهای کلی راجع به ماجرا به من میدهد. ظاهرا کتاب قرار نیست به این سوال که «فلسفه تحلیلی چیست؟» پاسخی قاطع بدهد و در بهترین حالت میگوید که این عنوانی است برای مجموعهای از فلسفهها که به هم شباهت خانوادگی دارند و برای این نشان دادن کل فلسفه تحلیلی را زیر و رو میکند و راستش همین قسمت برای من جالب است: زیر و رو کردن ادبیات فلسفه تحلیلی. حالا از فصل اولش که مرور تاریخی است شروع میکنم به یادداشت نوشتن. (نوشتههای داخل {} ایدهی خودم است) یادداشت دو قسمتی خواهد بود و عنوانش مثل عنوان بندی کتاب است.
پیش از تاریخ!
تحلیل در انگلیسی analysis است که از ریشه یونانی analusis به معنای آزاد کردن یا حل کردن است {انتخاب کلمه «تحلیل» در فارسی کاملا از این جهت هوشمندانه است هر چند عربی است!} دو نوع تحلیل به طور سنتی وجود دارد: تحلیل پیشرونده یا progressive و تحلیل پسرونده یا regressive . تحلیل پیشرونده بیشتر شبیه چیزی است که ما از تحلیل شنیدهایم به این معنی که تحلیل پیشرونده، حکم یا ادعا را به اجزای آن تقسیم میکند ، مثلا حیوان به عنوان موجود زنده تحلیل میشود، موجود زنده تحلیل گرِ تحلیلخواه است. «موجود» و «زنده» اجزای سازنده حیوان هستند یا مثلا تحلیل الکترون به عنوان ذره بنیادی از نوع تحلیل پیشرونده است. تحلیل پسرونده بیشتر برای حکمها و گزارهها کاربرد دارد (هر چند حکمها و گزارهها را هم به راحتی میتوان به طور پیشرونده تحلیل کرد) در این نوع تحلیل با گزاره یا چیزی که قرار است اثبات شود شروع میکنند و به اصول موضوعی میرسند که میتواند گزاره را اثبات کند. اشتراک هر دوی این تحلیلها این است که از چیزی (تحلیلخواه) شروع میکنند و به چیزهایی پایهای تر (اصول موضوعه در مورد پسرونده و اجزای مفهوم در مورد پیشرونده) میرسند. {شاید نتوان به طور روشن بین این دو نوع تحلیل تمایزی قائل شد و هر دو از یک منطق پیروی میکنند، این که هر مفهومیمبتنی بر مفاهیمیپایهای تر است چه این مفاهیم پایهای اجزا باشند چه گزارههای اصول موضوعی}
تحلیل ابزار مهمیبرای فیلسوفان محسوب میشد و تقریبا همه آنها تحلیل را به عنوان فعالیت کشف بصیرتهای جدید میشناختند {شاید اسپینوزا در این میان یک استثنا باشد، او به نحوی تقریبا هندسی که در واقع به نحوی ترکیبی است از اصول موضوعه آغاز و نتیجه گیری میکرد} اما طعم تحلیلها متفاوت بود، عقلگرایانی چون دکارت و لایبنیتس تحلیل منقطی و روانشناسی را رواج میدادند اما تجربهگرایانی چون لاک و هیوم به تحلیل روانشناسی و معرفتشناسی علاقهمند بودند. هنر کانت در این میان این بود که این دو نوع تحلیل را با هم آشتی دارد { و عجیب نیست که فلسفه تحلیلی جنبههای از هر دو طعم تحلیل را در خود دارد}
یکی از تمایزهای مهمیکه کانت در مسیر خود به سمت فلسفهاش، قائل میشود، تمایز گزارههای تحلیلی و ترکیبی است {این تمایز تا حدی به تمایز استدلال ترکیبی و تحلیلی مربوط است اما دقیقا آن نیست}. در گزارههای تحلیلی، تحلیل موضوع مستقیما به محمول میانجامد، اما در گزارههای ترکیبی، محمول چیزی را به موضوع اضافه یا ترکیب میکند که از قبل در آن وجود نداشت، مثلا در مجرد، مفهوم عذب وجود دارد بنابر این «عذبها مجرداند» یک گزاره تحلیلی است اما باران باریدن در مفهوم روز سوم آبان وجود ندارد بنا بر این گزاره «سوم آبان باران میآید» یک گزاره ترکیبی است چرا که باران باریدن را با سوم آبان ترکیب کرده است.
تمایز معروف دیگری وجود دارد که به نظر میرسد به شدت به تمایز گزاره ترکیبی و تحلیلی وابسته است: معرفت پیشینی، معرفتی که مستقل از تجربه درست است در مقابل معرفت پسینی، معرفتی که پس از تجربه حاصل میشود. به نظر میرسد معرفت به گزارههای تحلیلی حتما باید پیشینی باشد (چون مستقل از تجربه کردن، صرفا با تحلیل جمله معین میشوند) و معرفت پسینی تنها برای گزارههای ترکیبی ممکن است (چیزی به موضوع اضافه شده که درون آن نیست، پس باید به صورت تجربی آن را دریافت) . وجود احکام فطری برای عقل گرایان بسیار مهم است و اما از نظر تجربه گرایان اصلا وجود ندارند، اما اگر این احکام را معادل احکام پیشینی در نظر بگیریم این منشا گزارههای پیشینی نیست که مستقل از تجربه است، بلکه این اعتبار گزاره است که مستقل از تجربه است، ما ریاضی را هم باید یاد بگیریم اما درستی آن مستقل از تجربه است و بنا بر این پیشینی است.
متا فیزیک ادعا دارد که هم پیشینی است (مستقل از تجربه) و هم ترکیبی است (ادعایی راجع به واقعیت دارد) {البته همه عقلگرایان در این متافیزیک سهیم نیستند، از نظر لایبنیتس در همه گزارههای ثابت محمول به نوعی در موضوع مندرج است بنا بر این به نوعی تحلیلی است، این شامل ریاضیات نیز میشود} کانت میپذیرد که ریاضیات چیزی از این جنس است، یک معرفت پیشینی ترکیبی، اما اگر کانت به این موضوع وفادار باشد که تنها راه کسب معرفت ما، تجربه باشد چطور وجود چنین چیزی ممکن است؟ راه حل معروف کانت اینجا به کار میآید: محتوی تجربههای ما پسینیاند اما صورت و ساختار تجربه پیشینی است. این طور میشود که قانونی پیشینی مثل علیت همچنان پیشینی و صادق و مستقل از تجربه باقی میماند، اما نه به نحوی فراطبیعی، بلکه صرفا به این خاطر که ساختار تجربه چنین است! پیش شرط استعلایی هر تجربهای، زمان و مکان و علیت است. این کار کانت برنامهای جدید برای پژوهش در باب منطق و ریاضیات را گشود اما از طرفی آن متافیزیک پرطمطراق عقلگرایان را از بین برد که در پی معرفت درباره اشیای ورای تجربه مثل خدا و روح بود.
طرح کانت بی هزینه نبود، اگر مثل کانت معتقد باشیم که ذهن قوانین ساختاری خود را بر واقعیت تحمیل میکند و علیت یکی از این قوانین ساختاری است به یک معنی «ایدهآل» و مربوط به ذهن نه دنیای بیرون از آن، چطور نمودهای ذهنی را حاصل تاثیر علی اشیای بیرون از ذهن بر ذهن بدانیم؟ نمودها، حاصل تاثیر علی اشیای فینفسه یا بودها بر ذهن است اما اگر علیت خود ذهنی باشد این تصویر دچار مشکل خواهد بود چرا که ادعا دارد علیت و اشیای فینفسه آن بیرون وجود دارند. برخی راه حل چنین تعارضاتی را شکلی از ایدهآلیسم افراطی دیدند که یادآور همان متافیزیک پر طمطراق بود. پیشرفتهای علم این متافیزیک پرطمطراق را به خطر انداخت (چرا که تناسبی با چنین ایدهآلیسمینداشت) و نهایتا مدت کوتاهی بعد از مرگ هگل، این ایدهآلیسم فرو پاشید، واکنشهای بعدی متعدد بودند اما شاید معروفترین آنها طبیعتگرایی باشد، کسانی که تجربهگرایی را به حد افراط آن میپذیرفتند: تمام معارف تجربی است و هیچ شکلی از معرفت پیشینی وجود ندارد، حتی ریاضی و منطق هم میتواند به روانشناسی و فیزیولوژی تحویل شود.
اولین بارقههای فلسفه تحلیلی: منطق و ریاضیات
پدران فلسفه تحلیلی سهمیجدی در پیشرفت منطق و ریاضیات قرن 19 و اوایل قرن 20 داشتند، بولتزانو، فرگه و مشهورتراز همه راسل { حتی اخلاف آنها هم همیشه سهمیجدی در توسعه منطق و ریاضی در طول قرن 20ام داشتند، کواین، تارسکی، دامت و ...} ماجرا از جایی آغاز میشود که فلسفه سنتی به نوعی دچار بحران شده و علم و ریاضی بدون توجه به آن راه خود را ادامه داده است اما آنقدر پیش رفته که درگیر سوالاتی روششناسانه و مفهومیشدهاند و این درگیریهای فلسفی هیچ کجا به اندازه منطق و ریاضیات خود را نمایان نساخته است.
ظهور هندسههای نا اقلیدسی، یافتن جبرهای غیر استاندارد و چیزهایی از این دست «معرفت یقینی» بودن ریاضیات را تهدید میکرد و همینها باعث علاقه آدمها به بنیادهای ریاضی و فلسفه شد. علاقه به ساختار منطقی ریاضی و علاقه به ماهیت عدد بالا گرفته بود. با کارهای ریاضیدانان آن زمان، به نظر میرسید که کل ریاضیات را میتوان به نظریه حساب تحویل کرد { و اهمیت قضیه گودل اینجاست که نشان میدهد حساب ناتمام است!} و ریاضیدانان به نحوه استنتاج قضایا از اصول موضوعه توجه میکردند که تقریبا بلامناقشه بود، بنا بر این کج شدن راه ریاضی به منطق اجتنابناپذیر مینمود.
بولتزانو در این زمان با پرچم منطقگرایی و تحلیلی بودن ریاضیات وارد میدان میشود. {کانت ریاضی را ترکیبی میداند و منشا تجربهاش را در «شهود پیشینی ما نسبت به مکان و زمان» میداند که به نوعی همان مربوط بودن ریاضی به ساختار تجربه است، بولتازنو ریاضی را مثل لایبنیتس تحلیلی میدانست و میخواست از شر این شهود نامعلوم کانتی خلاص شود بنا بر این به منطقگرایی روی آورد و نظر لایبنیتس را برگزیرد: ریاضی تحلیلی است و ربطی به ذهن ندارد}، بنا بر این او ریاضی را از ذهنگرایی و روانشناسیگرایی دور کرد و در عوض نوعی از افلاطونگرایی منطق را انتخاب کرد {به گمانم این ایده که منطق عینی است} توجه بولتزانو به منطق موجب پیشرفتهای فراوانی در این شاخه دست نخورده شد با این همه هنوز در زمین بازی منطق ارسطویی بود و گزاره را به موضوع و محمول تحلیل میکرد در حالی که به کمک پیوند ریاضی و منطق، زمزمههای انواع بدیع و جدیدی از منطق پیچیده بود مثل جبر بولی (صفر و یک) {که ما در درس مدار منطقی پاره شدیم از این جبر بولی!}
اما مهمترین ابداع منطق جدید از آن فرگه بود: نگاشت یا تابع (که تا کنون هم دوام آورده است). فرگه به جای این که گزاره را مثل منطق سنتی به موضوع و محمول تحلیل کند، به مفهوم و شناسه تحلیل میکند، از جهتی این تحلیل شبیه موضوع و محمول است اما مفهوم، یک تابع است و شناسه ورودی آن تابع است. به طور دقیقتر مفهوم یک تابع است از دنیای اشیا (مصادیق) به دنیای ارزشها (درست یا غلط یا هر چند ارزش دیگر). از این جنبه فرگه مثل بول منطق را شبیه ریاضی کرد اما به جای این که مثل بول از جبر استفاده کند، از تابع استفاده کرد. با این همه دلمشغول ریاضی کردن منطق نبود، بلکه همچون بولتزانو دلمشغول منطقی کردن ریاضی بود: فراهم کردن بنیادهای ریاضی از درون منطق و ایمن کردن ریاضی در مقابل هر گونه تناقض {صد البته که عینی بودن منطق در اینجا نقشی کلیدی دارد}.
با بسط این ایده (این که مفهوم، تابعی از اشیا به ارزش صدق است) به سورها و ادات ربط، منطق مرتبه اول یا محمولات به دست میآید {منطق ریاضی را که میخواندم به نظرم واضح است که چطور با مفهوم تابع از اشیا به ارزش صدق میتوان ادات ربط را ساخت، اما سورها چه؟ آیا سور وجودی هم مثلا یک تابع یا مفهوم است؟ ظاهرا فرگه «وجود» را جداگانه فرض کرده است و به عنوان یک مفهوم در نظر نگرفته است، یعنی چنین نیست که وجود تابعی باشد که فقط وقتی صادق است که ورودیاش وجود داشته باشد. در منطق ریاضی هم سور وجودی و عمومیجدا از روابط و خواص دیده میشود، فکر کنم همین جداسازی است که در آن دیگر وجود جزئی از مفهوم خدا نیست، بلکه ویژگی مفهوم خداست، در منطق قدیمی«خدا وجود دارد» به این صورت صوری میشود که Eg که g خدا است که وجود هم دارد، اما در منطق صوری جدید جمله چنین است که Ex Gx یعنی وجود دارد x که در مفهوم خدا صدق میکند} به نظر فرگه مفاد گزارهها در منطق مرتبه اول (یعنی چیزی که گزارهها به آن اشاره میکنند)، کاملا واضح و عینی هستند، مستقل از کسی که آنها را بفهمد هم وجود دارند و صادق یا کاذباند و هیچ جایی برای روانشناسیگرایی و ذهنیت وجود ندارد. اینها را میتوان جملات آغاز فلسفه تحلیلی در نظر گرفت. {آنچه نقد من بر این جملات است، عینی بودن «مفهوم» است، مفهوم آنچنان که فرگه دفاع میکند عینی نیست، فکر کنم در آینده وقتی به ویتگنشتاین برسیم بیشتر میتوان راجع به این حرف زد}